|
شنبه 31 فروردين 1392برچسب:, :: 15:43 :: نويسنده : فاطیما
یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمیداند نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند که او را دوست می دارم به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم ولی افسوس او آن برگ گل را بر سر زلفان زیبا کودکی آویخت تا او را بخنداند به مهتاب من گفتم که ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که او را دوست می دارم ولی افسوس یک ابر سیه آمد ز ره وانگه که روی ماه تابان را بپوشانید صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که او را دوست میدارم ولی افسوس ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمیداند
نظرات شما عزیزان:
سلام فاطمه جون بالاخره وقت کردم به وبت سر بزنم عالیه برای اولین بار خیلی وب خوبی ساختی به به .آفرین
![]() |